شب عاشورا دوباره بابا رو بردیم اورژانس و باز بستری شد تب و سرفه باعث شد خیلی زیاد افت پلاکت پیدا کنه . همه تو خونه گریه می کردن من نمی دونم چرا نمیخاستم دیگه گریه کنم . فکرای مزخرفی میاد تو سرم می ترسم از این افکارم. بابا خودشم انگاری ناامید شده زیاد غذا نمیخوره و حرف نمیزنه.نمی دونم چی بگم چکار کنم. دکترا هیچ کس نیست همه رفتن تعطیلات دکتر خودشم تشریف برده خارج همین طور مونده و افت پلاکت داره. ولی من ارومم . یعنی من چی هستم ارامش نداشتم امروز ارومم ذکر می گم کم و بیش . وقتی قاطی می کنم فقط میگم خدا هست به خودم. به احتمال زیاد ببریمش تهران بستری شه اینجا کاری نمیکنن بخدا. شنبه هم کار جدید زنگ زدن برم نمی دونم چه کنم . اینطوری صدات میکنم مای گاد هلپ می به یه زبون دیگه. فکر کنم دیوونه شدم. ولی چقد خوبه یه داداش با انرژی مثبت داری علی خیلی صبوره و ارومه محسن با اینکه از همه بزرگتر ولی ارامش علی تو وجودش نیست.داداش داشتن خیلی خوبه خیلی.از دهه اول محرمم چیزی نفمیدم کی شروع شد کی تموم شد. دفتر روزهای زندگی....
ما را در سایت دفتر روزهای زندگی. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 16:54